هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم به مشكلتان بگوييد: من يك خداي بزرگ دارم.
هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم به مشكلتان بگوييد: من يك خداي بزرگ دارم.
دوستت ندارم به اندازی خورشید، . چون غروب میکنه . دوستت دارم . به
اندازی روت که هیچوقت کم نمیشه
و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل غم آن
گریه شاید زبان ضعف باشد
شاید کودکانه
شاید بی غرور…
اما هر وقت گونه هایم خیس می شود
می فهمم نه ضعیفم نه کودکم
بلکه پر از احساسم…
|
|
|
|
گل سرخی به او دادم گل زردی به من داد...! برای یک لحظه ناتمام قلبم از طپش افتاد ... با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟! گفت : نه ! باور کن نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی برای پیدا کردن گل زرد ، به خود زحمت هموار کنی !!! | |
می دونی چرا می گن عاشقا دیوونه هستند؟
اگه کسی رو دوست داشته باشی , نمیتونی تو چشماش زول
بزنی ,نمیتونی دوریشو تحمل کنی , نمیتونی بهش بگی چقدر
میخوایش ,نمیتونی بهش بگی که چقدر بهش نیاز داری...برای
همینه که عاشقا دیونه میشن

می نویسم برای تو برای کسی که مرا رها کرد در آغوش تنهایی
دل به بی کرانه ها سپرد و رها کرد قصری از عشق را که با اشک هایم ساخته بودم
رفت و مرا در خیال و وهم تنها گذاشت
و من هنوز در رویای دوباره برگشتنش پرواز می کنم وتا اوج می روم ولی افسوس که تیر خشم حقیقت بال پروازرا ز من می گیرد ومن سقوط می کنم
آسمان رویاهایت را با نگاه کدامین معشوقه رنگ می زنی؟؟؟؟؟
می دانم خسته ای از من و از عشقم خسته ای....
گله ای نیست هر چه هست زیباست...
عشق و رنج با هم معنا پیدا می کنند و چه زیباست که از عشقمان فقط رنج مانده...
از عشق گفتم از تنهایی از سرما کشیدنهای طولانی از قدم های بی هدف از گریه های پنهانی از آواز شبانه از انتظار گفتم انتظاری گه هم جون باری سخت سنگین کمرم را شکست با تو گفتم و تو تنها یک جمله گفتی
"سخنی تازه بگو"
این بود جواب من...
مگر زیبا تر از این هم هست اگر هست بگو با شوق برای دیدنش تمام شهر را آزین میبندم
من از تو تنها یک چیز خواستم آن هم ماندن بود نه ماندن با من ...!ماندن بر روی حرفت...
ولی افسوس که یاد آوری بد عهدیت کمر قلمم را میشکند و رنگ سفید کاغذ رنگ می بازد از این همه بی مهری و تو هنوز هم می گویی
"سخنی تازه بگو"
باشه...چشم...عزیز جانم ...رویای نازم.... با تمامی وجودم تو را به یاد می آورم و فقط یک جمله که اگر چه برایت رنگی نو ندارد ولی بدان که اگر حتی یک نفر را می توانستم تصور کنم که تو را بیش تر دوست می دارد این جمله را نمی گفتم و سکوت اختیار می کردم اما نه نه نه نه نه نه نه نه من به قلبی که خدایم برایم آراسته است اطمینان دارم و از همان جا می گویم
"تنها تو را
دوست می دارم"
مرا از آغوش بی مهر تنهایی پس بگیر
که آغوش نا محرمش مرا به نهایت شرم میکشد
عشق
عشق چیه ؟
چه رنگی؟
کی واقعا عشق و میشناسه؟
ایا عشق به دنیای امروز تعلق داره؟
اصلا میشه تو دنیای امروز عشق واقعی وپیدا کرد ؟
حرفهای عاشقونه چیه؟
بده ؟ خوبه؟
باشه ؟
نباشه؟
و..............................
به نظر شما می شه تو دنیایی که همه چیزش دروغه وهیچ راستی وجود نداره عشق رو پیدا کرد ؟
نه فکر نمی کنم
عشق یه احساس پاکه که امروزه اصلا نمیتونی پیدا کنی – یعنی پیدا نمیشه –عشق چیزی که تو دل همه پیدا نمیشه
ببین امروز روز هرکی یه تکونی که میخوره با یکی که حرف میزنه فکر می کنه که عاشق شده وعشق و پیدا کرده
اما به نظر تو میتونیم به همچین احساساتی بگیم عشق؟
اصلا عشق چیه ؟ چیزی که بتونی از کوچه خیابون پیدا کنی ایا واقعا عشقه؟
نه این چیزا عشق واقعی نیست
یعنی نمیتونه که باشه
عشق یه احساس پاکه که باید تو قلبت پیدا کنی
نه اینکه دو روز با یکی باشی و فکر کنی که عاشق شدی
و اون همون کسی که تو سالها دنبالش بودی
باید عشق و حس کنی
بفهمی
رنگ عشق به نظر من ابیه رنگ صداقت رنگ دریا
ابی رنگی که میشه برای عشق درنظر گرفت
البته این نظر منه
اگه دو نفر واقعا عاشق باشن میتونن که حرفهایی ساده اما برخاسته از قلبشون بگن
حرفهایی که تو دنیای امروز هرکسی نمی تونه بگه اصلا پید نمیشه
کاش که می شد واقعیت داشته باشه
بهترین حرفها به نظر من حرفهایی که بین دو تا عاشق رد وبدل می شه
|
مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحوی که مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع میشدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک چشم ندارد... یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم. موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالیکه دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم. گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم... مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی... فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛ آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم. |
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر میکنم نمره 10 برای واقعبینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.
آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه!
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟
من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه میکنی؟
گفتم آخه من یه دخترم!!!!!
شکلات تلخ
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟ گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کردآنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرددر چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت - ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفتآدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیردیاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک - تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود , چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد , - اسمت چیه دخترکم ؟
سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش , و من , نه بغضم را شکسته بودم , که اگر می شکستم ,کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...باید تحمل می کردم ,حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان باید صبر می کردم- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :- هم .. هم .. همینجا .. نگاه کردم به دور و بر به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند بلند شدم و ایستادم حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه منهم نمی دانستم
|
|
|
|
|
|
و من امروز فهمیدم دنیا سه روز است : دیروز که گذشت امروز که در آنیم فردا که شا ید نیاید | |
باران بهانه بود تا زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی.
کاش نه کوچه انتهایی داشت ونه باران بند می آمد.


هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
از انسان ها غمی به دل نگیر: زیرا خود نیز غمگینند،
با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند،زیرابه
خود و به عشق خود وبه حقیقت خودنیز شک دارند،
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند..
(دکترشریعتی)
این روزها اگر گوش دلت را تیز کنی فقط یک چیز خواهی شنید:
*دوستت دارم*
گلایه از تکراری بودنش نکن
مشکل از من نیست!!!!
تو زیاد دوست داشتنی هستی...
مردن آن نیست که در سینه ی خاک دفن شوم
مردن آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم ![]()
میگن لبخند ربطی بمرگ نداره
ولی تو بخند تا من واست بمیرم

حکایت
ابوسعید را گفتند : کسى را مى شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى رود.
شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند : فلان کس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود.
گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.
مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد.